براي رفتن فكري بكنيم
براي رفتن فكري بكنيم
يك روز وقتي ... از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان ... به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان آرشيتكت را ديدم ... در صف كراوات چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت آور است وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز ... پنجره ها به سمت تاريكي باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن ... هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن ... چه همهمه اي مي آيد
گويا .... مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند ... به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي ... براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن ... خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن ... يك كلكسيون تمبر ... چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را به قيمت گزافي فروخته اند
آه خدايا آدم براي سقوط چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت ... بي تفاوت ماند ؟
پشت اين حصار ... چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم : برگرد براي رفتن فكري بكنيم